نقل و انتقالات باشگاه تراكتور
وارد شده |
|
احسان حاج صفى |
هافبک (مشمول) |
فردین عابدینی |
مدافع (مشمول) |
مسعود ابراهیم زاده |
مهاجم (مشمول) |
سیاوش اکبرپور |
مهاجم (لیگ برتر) |
احمد آل نعمه |
مدافع (لیگ برتر) |
رودریگو توزی |
مهاجم (بازیکن خارجی) |
اشپیتم آرفی |
مهاجم (خارجی+لیگ برتر) |
امیرحسین صادقی |
مدافع (لیگ برتر) |
فرزاد آشوبی |
هافبک (لیگ برتر) |
خارج شده |
|
كرار جاسم |
هافبك |
لئوناردو پيمنتا |
هافبك |
علو ترائوره |
مدافع |
مجتبی ترشیز |
مدافع |
محمد نصرتی |
مدافع |
آندرانیک تیموریان |
هافبک |
علیرضا جلیلی |
هافبک |
نظرات شما عزیزان:
این بار اومدم برای همیشه بگم خداحافظ ، خداحافظ چون من نخواستم در مقابل بد،بد باشم.خداحافظ چون جواب یه عده رو نخواستم به زبون خودشون بدم ،خداحافظ چون قصد و هدف من همرنگی،همدلی و دوستی بین اقوام مختلف بود نه تفرقه ...
وبلاگ من فیلتر نشد،بلکه فیلترش کردن،منی که معتقد به جدایی نبودم.منی که عاشق صلح و دوستی بین اقوام با هر
رنگ و نژاد بود،.دوستی ای که هر لحظه به لحظه داره کمرنگ و کمرنگترمیشه و این دوستی و همدلی همون چیزیه که این جامعه بیشتر از همه چی بهش نیاز داره.
منی که تو وبلاگم همیشه سعی کرده بودم جار بزنم از، موندن و درجا زدن در
این حال و وضعیت نگرانم، به هرجور که شده بود خواسته بودم که بگم ما همه باهمیم ،من به عنوان ترک ،شما به عنوان غیر ترک ،اون یکی به عنوان کرد،یکی دیگه فارس، و دیگری به عنوان لر و ...
و همه به عنوان یک ایرانی.
منی که همیشه از این دوری ها، از اینفاصله هایی که بین ماها افتاده ،از این بازی شاه و نوکری متنفرم ..منی که خیلی دوست داشتم همیشه با هم بخندیم نه به هم، و همیشه دلم میخواست قضیه اون وصیت پدر به پسرهاش ، که گفته بود وقتی همه با همن کسی نمیتونه اونارو از هم جدا کنه ،در مورد ما هم صدق کنه ، منی که بر این اعتقاد بودم، باید با هر بدی خوب بود حتی اگه بد همیشه بد بمونه ،این تویی که با خوب بودنت ،تصمیمو میذاری به عهده اون ...
آره من طبق همین آرزو های قشنگ قشنگ وبمو ساخته بودم ،چراکه هدف من مقدس بود،هدف من میخواست خوبی رو جای همه ی این بدیها بنشونه،هدف من بزرگ بود و پایان خیلی شیرینی داشت . . . ولی من با این ارزوهای قشنگم،
محکوم شدم . که این محکومیت من ،تنها به شخص خودم ختم نمیشه،این محکومیت،یک آزربایجان رو شامل میشه،یک ملت 35 میلیونی تورک رو دربر میگیره،چرا که اینجا هدف من مهم بود،مهم قصد و قرض ام بود که زیر سوال رفت، زیر یه سایه بزرگ سیاه . . .
حاالا من و اهدافم به عنوان بازنده معرفی شدیم پس من خودمو کنار میزنم چون منطقم دیگه نمیتونه نیازهامو ارضاء کنه، من خودمو کنار میزنم چون هدف من خیلی بالاتر از این حرفا بود . من میرم و دیگه حتی فکر دوستی و یکی شدنم نمیکنم،چون طرف مقابلم،اینو نمیخواد. اون بازی شاه و نوکری رو بیشتر از خاله بازی دوست داره ،من میرم چون بیشتر از این نمیتونم شاهد تیکه تیکه شدن آرزوم باشم،
من میرم چون بودنم همراه با آرزوم، خودمم داغون میکنه.
من میرم ولی اون آرزوی قشنگم رو تو سینه ام چال میکنم و اونو
میسپارم دست زمان،که شاید اون بهتر از همه بتونه این آرزو رو دست یافتنی کنه.
من میرم ولی باز هم بر این باورم که باید با هر بدی خوب
بود،حتی اگر بد تا آخرشم بد باشه...
خداحافظ
ای بلبلان سرگشته ٬ ای پرندگان بی خانمان ٬ بیایید با دل من هماهنگی کنید شما هم ترانه ی غم بسرایید ...
آنگاه که دشت و کوهسار جامه ی گل نگار رجبیه برتن و پیر می کنند . آنگاه که درختان برای جشن رجب خود را به نیکوترین و با شکوه ترین زیورها می آرایند و همگان از غصه ها و غم های جانکاه دست بر می دارند و با شاخه های پر گل و در برابر لاله های نوین خود می نشینند و برای بوته های گل سرخ یاقوت گون نغمه ی شادی از دل بر می کشند ٬ صد آه وهزاران افسوس که غم و اندوه من پایان پذیر نیست ... آری این منم که تا ابد بی پدر خواهم بود ...
ای ابرهای سبک پی که دمی از پرتو خورشید همچون دوشیزگان پر آزرم گلگون می شوید و گاهی در دریای پر گهر آسمان همچون زورقی سفید فام به نظرم می آیید بیایید به همدردی دل تنگم سر در هم آرید و سیل آسا اشک از دیده بیفشانید . باغبان طبیعت به پاس این همه گهرهای گرانبها ٬ خرمن ها از خوشبوترین و دل انگیزترین هدیه ها و گلهای بهاری به شما پیشکش می کند ولی من اگر سیل از اشک دیده فراهم کنم سر به خاک آسوده ام ... این منم که تا ابد برای پدر سرگشته خواهم بود ...
ای جویبار با من هم داستان شو ... مویه کنان ٬ شیوه زنان ٬ از فراز سنگ ها و از این دره ها ٬ از راه های پر پیچ و خم بگذر ... سنگ بر سینه زن و برو که به پاداش این رنج های دلخراش روزی در آغوش نرم دلپذیر دریای پر چین و شکن نیلی رنگ جای خواهی گرفت ولی دریغا که من برای همیشه از آغوش گرم و پرحرارتی به دور افتاده ام ... من دیگر پدر ندارم تا با مهر و محبت سرشار مرا به سینه ی فراخ و مردانه اش بفشارد ...
ای ماه تندتر گام بردار تا چند خیره خیره در دیدگان اشک آلودم می نگری ! برو و در آغوش آن افق سر بلند چون کودکی ناز پرور بخواب و این شب پر درد و الم را بر من کوتاه گردان و خوش باش که شب های دیگر باز هم از افق خاور سر بر می آوری ... ولی افسوس که خورشید سعادت آسمان زندگی من برای همیشه غروب کرده و صد افسوس که با این همه گریه ها و ناله های من هرگز سر از خواب گران بر نخواهد داشت ...
ای پرندگان سحرخیز که بامدادان پیش از آن که دوشیزه ی آسمان سر از بالین افق بردارد با نوای شورانگیز خود مرا از خواب بر می انگیختید ٬ ای نسیم صبحگاهی که نیکوترین و شورانگیزترین عطرها را برای خوشایند دل من از گلزار بر می گرفتی و با وزش دلپذیرت گیسوانم را شانه می زدی اکنون بروید ٬ دست از من بردارید و بگذارید بخواب ابد فرو روم .من آن عزیزی را که به مهرش سر از بالین بر می داشتم از دست دادم . شما را به خدا بروید . از این پس طره ی گلهای چمن را بیارایید که من دیگر پدر ندارم تا بر گیسوانم شانه و بوسه زند ...
ای بنفشه های خوشبو ٬ ای سرخ گلهای دلفریب ٬ بروید برای وصف زیبایی های خود دلی دیگر بجویید دل زیبا پرست من تا واپسین دم زندگی از مرگ پدری عزیز داغدار خواهد بود ...
اما تو ای نسیم بلند پرواز ٬ بیا و از این پس برای تسکین دل شکسته و غمبار من مرهمی بپرداز . بیا ای پیک آسمان ها بدان جا که آرامگاه روح عزیزم هست پرواز گیر و پیام مشتاقانه ی مرا به پدرم برسان و بگو فرزند دل شکسته ی تو از مسافتی دور از آن تیره ی خاکدانی که زمینش می نامند بر گونه تو که همیشه گلگون بوده و هست ٬ بوسه میزند و تا آنگاه که جان در بدن دارد شقایق های خوشرنگ روییده بر خاک مزارت را با اشک دیده آبیاری خواهد کرد ...
دوست عزیز روز پدر مبارک !!!
یک توپ بسکتبال تو دست من چقدر ارزش داره و یک توپ بسکتبال تو دست های یک بسکتبالیست حرفه ای چقدر می ارزه ...
بستگی داره توپ تو دست کی باشه !!!
یک توپ بیس بال تو دست من شاید بی ارزش باشه و یک توپ بیس بال تو دست یک بازیکن بیس بال چندین دلار بیارزه ...
بستگی داره توپ تو دست کی باشه !!!
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است و یک راکت تنیس تو دست های آندره آقاسی میلیون ها دلار می ارزه ...
بستگی داره راکت تو دست کی باشه !!!
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه و یک عصا تو دست حضرت موسی (ع) دریای بزرگی رو می شکافه ...
بستگی داره عصا تو دست کی باشه !!!
یک تیر کمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است و یک تیر کمون تو دست های حضرت داود (ع) یک اسلحه ی قدرتمند بود ...
بستگی داره تیر کمون تو دست کی باشه !!!
دو تا ماهی و چند تیکه نون تو دست من دو تا ساندویچ میتونه بشه و دو تا ماهی و چند تیکه نون تو دست های حضرت عیسی (ع) هزاران نفر رو سیر میکرد ...
بستگی داره تو دست کی باشه !!!
همون طور که می بینیم ... بستگی داره ... تو دست کی باشه !!!
پس بیایید دلواپسی ها ٬ نگرانی ها ٬ ترس ها ٬ امید ها و رویا ها ٬ خانواده و نزدیکان مان را به دستان خداوند بسپاریم چون بستگی داره تو دست کی باشه ...
جوانی نزد انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست .
مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید : پشت پنجره چی می بینی ؟
گفت : آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد .
بعد آیینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید : در این آیینه چی می بینی ؟
گفت : خودم را می بینم !
مرد گفت : دیگر دیگران را نمی بینی ؟ آیینه و شیشه ی پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند . اما در آیینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه بکار رفته که در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی !!!
این دو شیئ شیشه ای را با هم مقایسه کن . با شیشه دیگران را می بینی و به آنها احساس داری و محبت می کنی اما وقتی شیشه از نقره پوشیده می شود تنها خودت را می بینی .
پس تنها وقتی ارزشمند خواهی بود که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشم هایت برداری تا بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...
دو روز مانده به آخر دنيا
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : (( عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . ))
لا به لاي هق هقش گفت: (( اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ ))
خدا گفت : (( آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد . )) و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : (( حالا برو و زندگي كن... ))
او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : (( امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! ))
عرفان نظرآهاري
سئو و روشهای ساده بهینه سازی وب
لینک کنید با تشکر
.gif)
وبلاگ خوب وپر محتوایی داری لینکت کردم تو منو با عنوان تولیدی مبلمان دی و با آدرس www.deymobeliy.loxblog.com لینک کن .مرسی
.gif)
mamnon ke behem sar zadi dostam bazam bia
man linket kardam shoma ham mano ba unvane شاد باش لعنتی...!blink mer300000000000000
.gif)
.gif)
.gif)
غروب و طلوع غم انگيز را مشاهده ميكنند و با تجديد خاطرات اشك ميريزند .
وصال ها به جدايي و جدايي ها به وصال مي گرايد .
عشاقي غرق در صحنه هاي شورانگيز وصال زندگي ميكنند و هر لحظه براي توصيف
معشوقه ي خويش به قلم و طبيعت پناهنده ميشوند تا بتوانند ثتاي وصال گويند.
عشاقي ديگر چند گوشه اي خلوت و دنج را برگزيده دست زير زنخدان نهاده و به
يار رفته به قهر و عمر كوتاه وصال مي انديشند . غم و اندوه حسرت و ناكامی وجودشان را احاطه كرده است .آنها هم در صدد هستند تا عظمت وصال و دردناكترين ساعات عمر خويش را كه در هجر مي گذرانند تبديل به وصال و عشق پاك نمايند .
خدايا ! خدايا ! به همه ي ما نظر كن ! همه نياز به عشق و ... داريم خودت وجودمان را سرشار از عشق و وفا كن ! خدايا عشق ابدي نصيبمان كن !
خدايا ! عشق شيرين خودت را هم از ما دريغ نكن و به همه ي مان از عشق لم يزلي
بچشان!!!
هنگامي كه چشمانت را ندارم در تاريكي زندگي مي كنم
و هنگامي كه خنده هايت را ندارم در سكوت
مانند مومني كه كسي خدايش را كشته باشد
من دليلي براي زندگي ندارم ...
به تو محتاجم ...
چون يك درخت به باران چون انسان به فراموشي چون تاريكي به روز
كاري نميتوانم بكنم چون عشق تو بر من غلبه كرده است و من همواره به تو محتاجم ...
براي دانستن اينكه شبها آسمان زيباست براي اينكه بهتر از آنچه هستم باشم براي اينكه بدانم زمان كوتاه است
و من همواره به تو محتاجم ...
من وبلاگیمین آدرسین عوض لمیشم،سوینرم منه ده باش ووراسان.
شاد یاشا.
تانری سنین یارین اولسون.
.gif)
mamnon ke be veblagam sar zadi
bale ke ba tabadole link movafegham
kheyli ham khosh hal misham
تقدیم به همه مادران..........
خانم همه مدیونن که اگه این نظر رو را تو هفت تا وبلاگ نگذارند.
می خواهم ...
می خواهم بمیرم
نه اینکه قلبم از کار بیافتد
و تنم سرد شود
و با خاک یکسان شوم
می خواهم بمیرم
نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد
و هیچ خورشیدی بر من نتابد
و از دیدن ماه و ستارگان کور باشم
می خواهم به مرگی کاملا غیر عادی بمیرم
مرگی شبیه بخار شدن آب
روییدن دانه
غروب خورشید
ابری شدن آسمان
می خواهم نیست شوم
تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم
دنیایی که هنوز آنرا ننامیده اند
دنیایی که مزه ی آن را نچشیده اند
دنیایی شبیه عالم خیال
که در آن همه چیز عادی باشد
جز وحشت از نیستی
جز درماندگی
جز تنهایی
و جز تنهایی ...
با کام تشنه بوسه زدی بر گلوی تیغ
بر خاک ریخت تا به ابد آبروی تیغ
نامی ز آّب چشمه ی حیوان نمانده است
این سان که جاودان شدی از سبوی تیغ
هویی زدی به عرصه ی عشق از صفای دل
در دم فرو نشست همه های و هوی تیغ
بالای نیزه هم گل آواز تو شکفت
خاکستر از صدای تو شد آرزوی تیغ
بعد از تو ای ستاره ی آلاله های پاک
رویید لاله های فراوان به کوی تیغ
تو عاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی
تو از تبار بهاری و تو باز می گردی
تو آن یگانه ترین رازی
ای یگانه ترین تو جاودانه ترینی
برای آن که نمی داند
برای آن که نمی خواهد
برای آن که نمی داند و نمی خواهد
تو بی نشانه ترین باش
ای یگانه ترین ...
پاسخ:مر29+1 شما هم لينك شديد
مطالب خیلی خوبی داری
من باافتخارلینکت کردم
منوبانام روستای زاچ بشاگرد لینک کنی ممنونت میشوم
پاسخ:ممنون از زحمتت منم لينكت كردم
من همیشه از این پست شما دوست عزیز لذت می برم و بهش اعتقاد دارم همونیه که میشه ....
دوستت دارم و متشکرم ...
میتونی زحمت بکشی به اونایی که ازتبریز آشنا داری و میشناسی بگی یه سری به وبلاگ من بزنن خودتم ممنون میشم اینکارو بکنی چون یه طرحی واسه بچه های تبریز تو وبلاگم است ممنون از لطفت